![]() |
![]() |
|
|
روزی بازرگان موفقی ازمسافرت بازگشت ومتوجه شد خانه و مغازه اش درغیاب اوآتش گرفته وکالاهای گرانبهایش همه سوخته وخاکسترشده اندوخسارت هنگفتی به او وارد آمده است.فکر می کنید آن مردچه کرد؟؟؟خدارامقصرشمردوملامت کردویااشک ریخت؟؟؟ اوبالبخندی برلبان ونوری بر دیدگان سربه سوی آسمان بلندکردو گفت: خدایا!می خواهی که اکنون چه کنم؟؟؟ مردتاجرپس ازنابودی کسب پررونق خودتابلویی برویرانه ی خانه ومغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:مغازه ام سوخت!خانه ام سوخت!کالاهایم سوخت!اما ایمانم نسوخته است!!!!!فرداشروع به کار خواهم کرد!!!"جی پی واسوانی" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:29 توسط ملیح |
|
|
چقدرامشب دل من شکست
ومن چه تلخ خندیدم دوباره دراوج تنهایی وخستگی به حال تمام خنده های خودگرییدم همان اسب سفید رویا که می آمد ز جاده ی زندگی ام افسار گسیخت همان امید تازه ای که پیدا شد دوباره در غم واندوه پنهان شد چراغ کوچک شهرتاریک سینه ام نشست به سوسو وشعله اش پایان شد دوباره من وتاریکی وسکوت دلم دوباره من ودردهای سخت که بی درمان شد ولی هنوز ازستاره های آسمان برای خود لباس نقره ای دوزم ولی هنوز به یاداسب چشم برجاده نشسته وافساری ازنور می دوزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:51 توسط ملیح |
|
|
قطره قطره اشک های آسمان را جمع می کنم تا دریایی از غم های این لاجوردی بزرگ بسازم ،قدم به قدم به خورشید نزدیک می شوم تا حرارت سینه ی سوزانش پوست لطیف احساسم را نسوزاندودریای غم آسمان را تقدیمش می کنم تاسوزش دلش رابااشک های آسمان آرام تر کند.لرزان لرزان به کنار ماه می روم واورابرای همیشه بودن درکنارستاره ها خواستگاری می کنم ومهرش راسینه ی آسمان قرار می دهم .! به زمین برگشته واورابه تحمل قطره قطره اشک آسمان،حرارت سوزان سینه ی شمس تابان ونازهای زیادمهتاب در آسمان دعوت می کنم.! زمین را پذیراترین یافته ام. .آن را برای زیستن انتخاب کردم و استقامت راازوجودش آموختم…
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:56 توسط ملیح |
|
|
می نویسم برای تو: برای تو که پیراهنت بوی صداقت محمد(ص) را می دهد،ان روزهاکه صادقانه وعاشقانه،خدارادرکوچه های مکه وطائف می خواندونوازش سنگ های جهالت را تحمل می کرد. کجایی ای پسر نور؟ هنوز درکوچه ی بنی هاشم صدای خسته ی فاطمه (س) می آیدآنگاه که تورابین درودیوارخواند.هنوزشیعیان مدینه خاک غربت علی رابه سرمی ریزندوبه دنبال چاه خستگی هایش می گردندتانجوای دلش راازآب وازچاه بپرسند. توبیاوبگو... میلادت مبارک. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:31 توسط ملیح |
|
|
این متن را بعد ازگذشت یک سال از حادثه ی تصادف برای تشکر از الهه مهربانی به خاطر سالم ماندن عزیزانم نوشته ام چه کسی جزخدا؟
آنگاه که گاه رفتنتان رسید ، گامهای من برای دورشدن از شماتردید می کردند.
تمام وجودم صدایتان می کردو باور نشنیدن صدایتان برای همیشه، من را ثانیه ای هزار بارمی کشت وزنده می کرد.مادررانداشتن،پدرراندیدن وصدای دلنشین خواهررانشنیدن آرزویی جزمرگ برایم نمی گذاشت.آنگاه که تنهادرفاصله ی دوتخت دوعزیزرانظاره می کردم فاصله ی دو دل،دل من تا دل خدا،ذره ای بیش نبود. آنگاه که فرشتگان آوای زیبای انا لله...رابه گوشم زمزمه می کردندوباورخاک بودن و به خاک رفتن رابه سینه ی کوچکم تلقین می کردند،چه کسی؟چه کسی جزخدافریادم را شنید؟ هیچ کس وهم اوبهترین پاسخگویش بود. آنگاه که صدای ناله های ازچاه برخاسته ی عزیزترین مادرو چشمان کمرنگ وزیبای خواهروصدای نفس نفس پدررا می دیدم ومی شنیدم ،نمی پرسیدم،نمی پرسیدم چرا؟ آری خداباتمام قدرتش درکنارم ایستاد.آنگاه که سینه ی مادررابه دست جراح روزگارسپردم واوبه خاطرمن،تنهابه خاطرمن ازدردفریادنکشید،چه کسی جزخداچه کسی جزاودردم را فهمید؟ آنگاه که تنهابرای مدتی پذیرفتم لباس خانه داری اش رابه تن کنم چه کسی جزخدای بانوی صبر،چه کسی جزخدای زینب،خدای زینب(س) دردم را فهمید؟ آنگاه که تواناترین زندگی ام رادرناتوانترین شرایط می دیدم چه کسی جزخداتوانایم کرد؟ آنگاه که برای بزرگترین خانه ،دردل،لای لای مادرانه می خواندم چه کسی جزخدا،چه کسی جزخداصبرم داد؟ آنگاه که درپیچ وتاب غربت ،سلطان غریبان را،رضاراصداکردم ،چه کسی جزخدا،جزخدای رضا غربت رامی فهمید؟آنگاه که عصای دستان بزرگ وناتوانت شدم ودرپیچ وتاب لحظه های اضطراب برای تپیدن قلبت خداراصداکردم وبرای زنده ماندنم شنیدن صدای نفس توراای مادر،دعاکردم،چه کسی جزخداپاسخم گفت؟ خدایا ممنونم ممنونم ممنونم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:12 توسط ملیح |
|
|
به نام خدا...... در مکه هم به یاد تو به یاد خنده های تو احرام عشق بسته ام به نیت نگاه تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:31 توسط ملیح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
بچه های روانشناسی 82 ساحل نشینان زمستان است ساقی روزها شاهکار مسافر کلبه ی عشق و عرفان |
|
RSS
|